به نام تو که آرامِ جانِ لحظه‌هایی طلوعِ عشق، در آیینهٔ صدایــی جهان اگرچه پر از خستگی و تردید است نگاهِ تو نفسِ تازهٔ رهایی شب از حضورِ تو معنا گرفت و کم‌رنگ شد چراغِ خانهٔ دل، با تو روشنایی

ألا ای "مهدی زوری" کجایی؟ که شعرت را کنی قالب تو "زوری" ... چرا تنگ آمده شعرت ز اوزان؟ چرا أرکان أبیات تو لرزان؟ چو پیدا می‌شود أشعار ارزان، همی ذهن خودت سویش نَلَغزان. اگر خواهی بگویی شعر أحزان، بکش از قلب خود، صد آه سوزان. چو خواهی شعر تو گردد دُرافشان، برو در راه عشق، افتان و خیزان.


0